یک قطعه غزل که برای همیشه قطعه ماند
"نقاشي"
مدرسه خاطرات شيرين ...
آن كلاس لطيف نقاشي
من هميشه پي حريف شعر
تو هميشه حريف نقاشي
مي كشيدي مرا هميشه خوب
مثل مرد شريف نقاشي
نمره عالي رياضيات
نمره هاي ضعيف نقاشي
من تو را ديده ام شبيه ماه
روي بوم كثيف نقاشي
جعبه هفت رنگ ماتيكت
گم شده توي كيف نقاشي
خسته ام باز توي شعري كه
مانده ام در رديف نقاشي
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:55 توسط بهرام احمدی
|

اولین و آخرین غزل گریه از یک بازنده واقعی
نيميش آتش واشك
مي زند زار
زني
بر گهواره خالي
گلم واي
در اتاقي كه مرد هرگز
عريان نكرد
حسرت جانش را
بر پينه هاي كهنه نهالي
گلم واي
گلم
در قلعه نيمه ويران
به بيراهه ريگ
رقصان در هرم سراب
به بي خيالي
گلم واي
گلم واي
گلم
احمد شاملو
و اما شعر خودم...
" بعد از باخت "
روزهايي كه آرزوهايم تحت فرمان يك دختر بود
زندگي تلخ بود اما خب گاه از قند شيرين تر بود
توي من حس مبهمي مثل عشق يا شهوت يك بوسه
كار من مثل يك الاغ نر پيش يك ماده خر عرعر بود
من پر از شور عشق تو بودم تو هميشه پر از من بودي
من هميشه سلام مي كردم حيف تو گوشهايت كر بود
تو مرا تكيه داده از ترس سايه يك هيولاي پست
من تو را لمس مي شدم وقتي دست آن مرد پشت در بود
ظهر آن روز گرم تابستان ديدمت نامه هاي يك فصل
توي دستان كوچك و سردت مثل يك دسته گل پرپر بود
تا نگويي به من خداحافظ بي خداحافظي مي رفتم
وقت رفتن نگاه مي كردي گوشه چشمهايم تر بود
گر گرفتم در آتش مهرت پيش تو سرد بودم انگار
كاش حالا خودت بفهمي كه عاشقت عاشق يك خر بود
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 17:3 توسط بهرام احمدی
|

پشت قبرستان هم میشود قرار ملاقات گذاشت
" كي بود؟ "
ياد دارم نگاه سردش را كنج چشمش هميشه اشكي بود
اي خوش آن روزها كنار او زندگي ساده بود كشكي بود
مثل پروانه دور او ميتابيد ما گرم كار خود بوديم
پيربابا كه رفت تنها شد سالها در لباس مشكي بود
آن دم آخرين او هرگز از خيالم نميرود بيرون
صورتش مثل سيب زردي شد سالها صورتش تمشكي بود
من به ساحل پناه بردم تا گريه ام كس نبيند آن هنگام
توي بندر كنار هر دريا چند ماهي اسير خشكي بود
بر سر خاك اولين روزش اولين بار من شدم عاشق
عاشق دختري كه مقنعه اش قهوه اي بود يا زرشكي بود
چند روزي قرارگاه ما قبر او بود و پشت قبرستان
بعد چهلم نديدمش هرگز و نفهميدم آخرش كي بود؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:37 توسط بهرام احمدی
|

می شود در یک شب مهتابی توی ایوان رو به ستاره ها شعر ی سرود
" نبض شب "
شب امشب بیکران استی دگر آویختن در گیسوانش دست شیرین است
و در دامان پیشانی صبح آرام بنشستن
چه خوش آسوده شب گاهی
و من را حالتی چون تار در دستان مردی سینه سرشار از غمی دیرین است
چنان چون ساحلم آرام
و کاش این خلوت ایمن بودی از افسون آن دریای سرشوریده کاش
و این مستی نمی خوابید تا لرزیدن گلبرگ صبح
شبی زیباست آری
پریشانی خمارآلوده چشمانی نهانی تر
دلم در گوشه امشب سخت میگیرد
و خواهم دور گشتن از اتاق بیکسی ایوان وسعت ر ا
تماشا دارد این گیسوی افشانده
و پولکهای افتاده در آب حوض
از اینجا کهکشان پیداست و منظومه پیداتر
عروس حجله تاریک شب خورشید پیداتر
و آب آیینه مهتاب پیداتر
صفا اینجاست می بینی؟خدا اینجاست می بینی؟
شب است اما شبی روشنتر از روشن
و میخندد به من مهتاب و من
از شرم سر می افکنم در آب
چه من امشب زلالم
و چه مهتاب دیدن دارد
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:12 توسط بهرام احمدی
|

من آن شب پس از آن ملاقات ترانه ای سرودم
"خنجر غرور"
مث يك پرنده بودم هميشه دور و بر تو تو بهم محل نمي ذاشتي و من خودمو به بي خيالي ميزدم
تو با خنجر غرورت سرمو بريدي صد بار ولي هر بار قبل مردنم برات پر و بالي مي زدم
تو با من نامهربون بودي نگو نه هميشه با ديگرون بودي نگو نه
يادته اون شب پاييز؟ با يه بغض محنت انگيز به تو گفتم اين دل من شده از عشق تو لبريز
يادته بهم چي گفتي؟ گفتي نه حالا نميشه هميشه بهم مي گفتي نميشه حالا نميشه
تو با من نامهربون بودي نگو نه هميشه با ديگرون بودي نگو نه
نمي دونستم كه اون شب آخرين فرصت من بود تو صف عاشقاي تو ته صف نوبت من بود
تو با من نامهربون بودي نگو نه هميشه با ديگرون بودي نگو نه
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:11 توسط بهرام احمدی
|

شب های امتحان شاعرتر میشوم
سلام دوستای خوبم در این پست یکی از آخرین شعرهامو تقدیمتون میکنم
امیدوارم خوشتون بیاد و مثل همیشه منو تنها نذارید
"منقل اندوه"
هروقت میبینم تو را بی خویش میشوم
مثل هوای صبح گرگ و میش میشوم
درصفحه شطرنج حسنت شاه عاشقان
حالا منم که بارخ تو کیش میشوم
بختم ببین که درقمارعشق وعاشقی
تا تاس بازی ام همیشه شیش میشوم
تو مثل گل درباغچه پرشهدمیشوی
من مثل زنبورعسل پر نیش میشوم
افتاده ام در منقل اندوه روزگار
خاکسترم فوتم نکن آتیش میشوم
در شهر میبینم همه باهم شبیه هم
بیتاب من دارم شبیه خویش میشوم
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:45 توسط بهرام احمدی
|

این اولین ترانه من است
سلام خوبای نازنینم
یه دنیا ممنون به خاطر قدم رنجه هاتون
از حرفاتون در مورد پست قبلی خیلی چیزا یاد گرفتم
در این پست میخوام دو تا از شعرای جدیدمو براتون بنویسم
امیدوارم این بار هم منو تنها نذارید
****
اول غزل
این غزل رو تقدیم میکنم به بهنام عزيزم
"معبد خیال"
در معبد خیال تو تندیس میشوم
من کیستم که اینقدر تقدیس میشوم؟
هر بار موسم سفر نزدیک میشود
غرق نگاه چشم های خیس میشوم
تا بشکنم سکوت مجلس لب گشوده ام
در وصف دوست که اسیر هیس میشوم
حرف وفا مزن که در مدرسه وفا
من در کلاسمان همیشه بیس میشوم
پشت سرت می آیم و می بینمت هنوز
بی تابم و اسیر تاب گیس میشوم
****
و حالا ترانه
این اولین ترانه من است
دیشب سروده ام
مزمزه(زمزمه) کنید ببینید مزه اش چه طوره
"آخرین نگاه"
هنوز آخرین نگاهت توی خاطر منه
خودتم اینو میدونی از تو دلگیرم هنوز
دلمو شکستی رفتی بر نگشتی عزیزم
خودتم اینو میدونی بی تو می میرم هنوز
گله دارم از تویی که با نامهربونی رفتی
اولش زمینی بودی ولی آسمونی رفتی
حالا دیگه دل من تنگ نمیشه برای تو
دیگه این دل نمیمونه همیشه برای تو
تو منو دوسم نداشتی همهء حرفات دروغ بود
عاشقت بودم هنوزم هستم و بازم می مونم
برو خوشبخت بشی اما یه دلو شکستی رفتی
دل عاشقو شکستن خیلی آسونه می دونم(*)
هنوز آخرین نگاهت توی خاطر منه
خودتم اینو میدونی از تو دلگیرم هنوز
دلمو شکستی رفتی بر نگشتی عزیزم
خودتم اینو میدونی بی تو می میرم هنوز
*****
*=این بند رو با راهنمایی استادانه داش بهنام تغییر دادم
اینم وبلاگ بهنام جونم بهش سر بزنید
http://www.behnamyalanche.blogfa.com
و وبلاگ دوست عزیزم ترانه سرای جوان اصفهانی مهدی لاری
که به تازگی به جمع ما پیوسته
پیشنهاد میکنم حتما برید ترانه هاشو زمزمه کنید
http://www.mehdilari.blogfa.com
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:27 توسط بهرام احمدی
|

چیزی شبیه غزل
این بار بدون هیچ مقدمه ای یک غزل نما بخوانید...
مي نشينم كنار پنجره قاب٬عكس بابا ترك خورده
بچه اي مي دويد مشتش٬روي شيشه قاب هك خورده
##
آن زن آمد كنار باغچه٬يك عدد گل سرخ چيد و رفت
داد گل را به دختري سر كوچه٬بعد ديدم كتك خورده
##
رفته بودم حسينيه شب اربعين دلم سوخت كه ديدم
گريه كودكي كه بر سر سفره ابو الفضل چك خورده
##
آن زن از روستا به شهر رسيد٬شوهرش مي زدش گفتم
چيست مردك گناه اين زن٬گفت مي زنم چون پفك خورده
##
ما كه آسوده ايم و بي غم و شاد٬غافل از حال همنوعان
من شنيدم در آفريقا٬طفل بي غذا شاپرك خورده
##
كهنه زخمي است زخم من٬كه هميشه دوستان تازه و داغ است
بس كه از دست دوستان عزيز ٬ زخم كهنه نمك خورده
##
و اما بعضي از دوستان در كامنتها گفته بودند كه شعر از نظر
وزن مشكل دارد
بر آن شدم تا وزن شعر را هم در اينجا قرار بدهم
و اگه همه دوستان متفق القول معتقدند كه وزن مشكل دارد
بسيار خوشحال ميشم ايرادات رو بگن
(این کار جنبه آموزشی هم داره!)
مي ن شي نم/ ك نا ر پن/ ج ره قاب / عك س با با/ ت رك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ / لا _ _ _
بچ چه اي مي/د ويد مش/تش(*) رو ي/شي ش ي قاب/هك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ لا / _ _ _
آن ز نا مد/ك نا ر باغ چه/ يك ع دد /گ ل سرخ/چي دو رفت
_ لا _ _/ لا _ لا _ لا لا/ _ لا _ / لا _ _ لا / _ _ _
داد گل را/به دخ ت ري/س ر كو چه/بعد دي دم/ك تك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ / لا _ _ _
رف ته بو دم/ح سي ن يه/ش ب ار ب/عين د لم سوخت/كه دي دم
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ لا / _ _ _
گر يه ي كو/د كي كه بر/س ر سف ر/ي ا بل فضل/چك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ لا/ _ _ _
آن ز نزروس/تا به شهر/ رسيد/شو ه رش مي/ ز دش گف تم
_ لا _ _ لا / _ لا _ لا/ لا _ لا/ _ لا _ _ / لا _ _ _
چيست مر دك/گ نا ه اين/زن(*) گفت/مي ز نم چون/پ فك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ / لا _ _ _
ما كه آ سو/ ده اي مو بي/غ مو شاد/غا ف لز حا/ل هم نو عان
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا/ _ لا _ _ / لا _ _ _
من ش ني دم/د راف ري /قا(*) طف ل/بي غ ذا شا/پ رك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ / لا _ _ _
كه نه زخ ميست/زخ م من/كه ه مي شه/دوس تان تا/زه و دا غست
_ لا _ _لا/ _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ / لا _ _ _
بس كه ازدس/ت دوس تا/ن ع زيز/زخ م كه نه/ن مك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا_لا/ _ لا _ _ / لا _ _ _
(*=اختيارات شاعر)
فاعلاتن/مفاعلن/فعلات/فاعلاتن/مفاعیلن
درود و دوصد بدرود
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:53 توسط بهرام احمدی
|

یه غزل پاییزی
تقدیم به يه دختر فراري...
"برگ پاييز"
در كوچه باغ شهر تو من برگ پاييزم
با هر نسيم بر سر راه تو ميريزم
تو در گريز از من و من ناگزير از تو
شايد تو ناگزيري و من از تو بگريزم
در بزم عاشقان شدم ساز و تو دمسازم
يك شب مرا شكستي و حالا غم انگيزم
امروز پشت در نشستم دست در حلقه
يك روز دست آرم و بر گردن آويزم
من سايه توام مگر از سايه بگريزي
از من نخواه كز تو و عشقت بپرهيزم
نقاش نيستم ولي بر لوح قلب خويش
بي رنگ رنگ هاي عالم را مي آميزم
من كوه محكمم اگر تو سنگدل هستي
من شيشه نيستم كه با سنگي فرو ريزم
تا هست عشق تو مرا غم نيست اي بيتاب
اي غم بيا كه من بر آنم با تو بستيزم
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:21 توسط بهرام احمدی
|

چادر نشین
اول سلام
امروز داشتم كتاب "شهسواران كوهسار"كه سفرنامه
ماري تز نويسنده آمريكايي است كه
خاطرات سفرش به شيراز و اصفهان و گشت و گذارش
در ايل قشقايي در سالهاي 1330و1331را
در اين كتاب نوشته مي خواندم كه یک شعر زيبا كه
سروده مترجم است خيلي به دلم نشست
و تصميم گرفتم آن را در وبلاگم بنويسم و تقديم ميكنم به
همه قشقاييهاي چادر نشين و غيور.
"چادر نشين"
گر غبار جبينت را مي خشكاند
و گر گرماي بيابان چشمانت را مي سوزاند
ياد آر كه نور غروب لطيف است و
آب بهاران سرد.
....
گر مونست وانهاده تو را
ور تنهايي را تحمل دشوار است
ياد آر كه سپيده دمان چكاوك نغمه سرخواهد كرد
و در دل تاريكي شبانگاه هزاردستان خواهد ناليد
....
گر سنگهاي راه پايت را مي خلد
ياد آر كه آدمي را براي رنج و بردباري آفريده اند
....
گر كوره راه زندگي طويل است و پرملال
ياد آر كه تنها يك بار بايد از آن گذر كرد
محمد شهبا
چادر به دل صحرا از عشق خبر دارد
قشقايي و شيدايي يك حال دگر دارد
ياشاسين آناديلم قالسين ايلم
و اما حالا يك سپيد از خودم كه در همين حال و هوا سرودم...
آه من هم یک قشقایی ام
یک قشقایی بی وطن اما وطن پرست
و تو
ای پدر و مادر قشقايي
بدان كه امروز فرزندان توكه در شهر زندگي ميكنند
تنها چيزي كه مايه افتخار آنهاست وبه آن می بالند
ايل قشقايي است
اگر آنها چادر نشين نيستند در سيه چادر سينه هاشان
هنوز
خاطرات سلحشوري پدرانشان
و لالايي هاي پر سوز و گداز مادرانشان را به ياد دارند.
اگر آفتاب شهر صورتشان را نميسوزاند
اگر كوچه ها و خيابانهايش پاهايشان را
بي رمق نكرده است
اگر دستهايشان از فرط كار و زحمت پينه نبسته است
اما در دلهاشان سوز وگدازي است
كه با نواي موسيقي پر سوز قشقايي
اشكهاشان هميشه جاري است.
ببخشيد كه اين پست رايا يه حس بومي گرايي نوشتم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:15 توسط بهرام احمدی
|

|