سرودن شعری در خانه پدر بزرگ در روستا واقعا رویایی است
اینم یه نیمایی قدیمی
که سال ۷۹در روستامون سرودمش
تقديم به تهراني هاي عزيز كه دود شهر نفس گرمشونو تنگ كرده...
زندگي در خلا سبز
وه چه زيباست فسوس
كه خيال است چه دور
مردم دهكده خرم آسايش و صلح
بيخبر از خبر مرگ زر
وز سيه روز گرفتار سياهي دو د
غافل از قافله ايامند
چشم غم خواب آلود
خانه در سينه ايشان دارد
طبع حوري وششان
از غبار غم اغيار به آب غفلت
همچو آيينه جدايي دارد
طفلكان زندگي دهكده اند
دركشان از گل و آب
از خدا بيشتر است
نان خشكيده زور
را خريداري نيست
بلبل محنت را
دشت و گلزاري نيست
اين ديار كوچك
پر ز غوغاي هياهوي غم جانان است
مردمش صافتر از سر چشمه
گرمتر از خورشيد
دلشان
زنده دلشان همه دم
ممنون میشم اگه راجع به شعرهام نظرتونو بگید.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 12:38 توسط بهرام احمدی
|

|