چادر نشین
اول سلام
امروز داشتم كتاب "شهسواران كوهسار"كه سفرنامه
ماري تز نويسنده آمريكايي است كه
خاطرات سفرش به شيراز و اصفهان و گشت و گذارش
در ايل قشقايي در سالهاي 1330و1331را
در اين كتاب نوشته مي خواندم كه یک شعر زيبا كه
سروده مترجم است خيلي به دلم نشست
و تصميم گرفتم آن را در وبلاگم بنويسم و تقديم ميكنم به
همه قشقاييهاي چادر نشين و غيور.
"چادر نشين"
گر غبار جبينت را مي خشكاند
و گر گرماي بيابان چشمانت را مي سوزاند
ياد آر كه نور غروب لطيف است و
آب بهاران سرد.
....
گر مونست وانهاده تو را
ور تنهايي را تحمل دشوار است
ياد آر كه سپيده دمان چكاوك نغمه سرخواهد كرد
و در دل تاريكي شبانگاه هزاردستان خواهد ناليد
....
گر سنگهاي راه پايت را مي خلد
ياد آر كه آدمي را براي رنج و بردباري آفريده اند
....
گر كوره راه زندگي طويل است و پرملال
ياد آر كه تنها يك بار بايد از آن گذر كرد
محمد شهبا
چادر به دل صحرا از عشق خبر دارد
قشقايي و شيدايي يك حال دگر دارد
ياشاسين آناديلم قالسين ايلم
و اما حالا يك سپيد از خودم كه در همين حال و هوا سرودم...
آه من هم یک قشقایی ام
یک قشقایی بی وطن اما وطن پرست
و تو
ای پدر و مادر قشقايي
بدان كه امروز فرزندان توكه در شهر زندگي ميكنند
تنها چيزي كه مايه افتخار آنهاست وبه آن می بالند
ايل قشقايي است
اگر آنها چادر نشين نيستند در سيه چادر سينه هاشان
هنوز
خاطرات سلحشوري پدرانشان
و لالايي هاي پر سوز و گداز مادرانشان را به ياد دارند.
اگر آفتاب شهر صورتشان را نميسوزاند
اگر كوچه ها و خيابانهايش پاهايشان را
بي رمق نكرده است
اگر دستهايشان از فرط كار و زحمت پينه نبسته است
اما در دلهاشان سوز وگدازي است
كه با نواي موسيقي پر سوز قشقايي
اشكهاشان هميشه جاري است.
ببخشيد كه اين پست رايا يه حس بومي گرايي نوشتم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:15 توسط بهرام احمدی
|

یار اصفهانی
این پستو بخونین اما این نوشته مال من نیست!
داداش گلم آقا بهنام منو شرمنده کرده این متنو تو وبش راجع به من نوشته
راستش چون چیزی واسه نوشتن نداشتم دیدم خالی از لطف نیست
و این متنو دزدیدم
خب راستشو بخواین پارسال به خاطر یه عشق ناگهانی به حاشیه کشیده شدم
و از درس و مرس و زندگی افتادم
که این یه سوژه شد واسه آقا بهنام
که این متنو با موضوع یار اصفهانی تو وبش نوشت
و شعر" یار اصفهانی" که تابستان امسال سرودمش گویای همه چیز هست.
و اما متن دزدیده شده!
سام علیکم
دست مست ما همچین به قلمش ملست نیست اگه به قولی شقرت نوشتیم
به سالاری و صفای خودتون چشارو درویش کنین خلاصه سر تونو درد نیارم
اگه لینک مینکای قبلیمونو دید زده باشین همچین یوخده روشن هستین که
شاه کیه وزیر کیه؟
این داش مشتی لوتی صفت روزگار زد و یه روز جون داداش یه مشت کلوم
لمپهن کوچه بازاری چسبوند به هم و شاعر شد دکترا میگفتن مریض شده
جیگر حاجیتون واسش سوخت بنده خدا عاشق شده بود بد رقم اون دمدما
حالش همچین خیط نبود خیلی که صفا سیتی حال میکرد قربون صدقه حافظ میرفت
اما حالا طرف زده تو خط و خیط یار اصفهانی بعدش هم که بیخیخی صفای شهر شیراز
.....کفش سه خط بچه ی شهر ... تیزی به دست بچه ی شهر...مرامتو بچه ی شهر..
اوایل ملت بش میخندیدن به قول اینا که حرف زدن حالیشونه ما نیز...
اما طرف خرش همچین فضایی میرفت که چی...آها رسیدیم به جاهای حساس؟
از خود خرم واست بگم که این بچه ی شهر داشمونه تو خونه خیلی که تحویلش میگرفتم
بش می گفتم برامی... حالا عینهو بز در بدر دنبال کپی امضاش میگردم آخه بازارش بالا گرفته
ماهی دو سه بار میره خارجه و صفا سیتی سرندی پیتی....
ما هم که تو کف افغانستانش موندیم میگن آقا با طیاره میره و میاد کفم برید...
۴ سال پیش یه بار با کلی دودره بازی تیز بازی قاچاقی سوار چرخ وفلک شدیم
عین آمار هر چی تا سه روز قبلش کوفت کرده بود ریخت به هیکل ما...
اینا همه بماند اشکم در اومد جون داداش نه واس خاطر اینکه یاد استفراغ افتادم
دلم همچین یه نمه تنگ شده واسش الانم کلی تحویلمون میگیره شعراشو واسم
میرفسته گفته از مشتریای وبت بپرس با چه تیریپ شعرایی صفا میکنن تا واسشون بگم
شومام رو در نباستین هر تیریپی عشقتونه بگید میگم براتون بگه چشش کور
دندش نرم وظیفشه...
راستی قراره تابستون همین امسال تو تهرون خودمون بیاد اسب لسانو تو راهوار کلوم بتازونه
اگه عشقتون بود بیاین از نزدیک چش و چالتونو به جمالش منور کنین و از قشقایی بیشتر
بدونین میتونین برین به این آدرس بلیط میلیت بخرین به نظر من که می ارزه واس همینم
سعی میکنم با دودره بازی خودمو بچپونم تو بیلیتشم ۲۵۰۰۰ تومنه یه جورایی پول ۴ کیلو گوشت
بی استخون...البت از طریق همین وب هم پیش میفروشیم فرقش اینه که اینجا ۲۰۰۰۰ تومنه
انصافا خودم ۱۹۵۰۰ خریدم اگه حال کردین از ما بخرین عینه ۲۰۰۰۰ تومنو میریزین به حساب
صادرات ۰۳۰۴۹۲۸۱۴۷۰۰۳ به حساب بهنام احمدی فیشو میذارین لای کتاب فارسی دوم دبستانتون
۳ روز بعدش ما بیلیتو واستون میرفستیم البت آدرستونم تو نظر خواهی همین وب با شماره تیلیف قید کنین
مرامتونو... دم همتون گرم بای بای...
نویسنده:بهنام احمدی
..و اما غزلی به یاد یار اصفهانی که دیگر از یاد رفته..
باورکنم که با دلم بازی نکرده ای؟ باور نمیکنم که طنازی نکرده ای
من هرکجا به یادتو دمساز بوده ام یعنی تو هیچوقت دمسازی نکرده ای؟
گرچه هنوزمن تو را راضی نکرده ام افسوس که توهم مراراضی نکرده ای
هربارخواستم کشم ناز تو بی وفا نازی ندیده ام که تو نازی نکرده ای
خودخواه بودی و نمیدیدی که عاشقم یکشب کلاه خویش راقاضی نکرده ای؟
بیتاب یار اصفهانی را به تو چه کار؟ آیا هوای یار شیرازی نکرده ای؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:54 توسط بهرام احمدی
|

|