روزهايي كه آرزوهايم تحت فرمان يك دختر بود
زندگي تلخ بود اما خب گاه از قند شيرين تر بود
توي من حس مبهمي مثل عشق يا شهوت يك بوسه
كار من مثل يك الاغ نر پيش يك ماده خر عرعر بود
من پر از شور عشق تو بودم تو هميشه پر از من بودي
من هميشه سلام مي كردم حيف تو گوشهايت كر بود
تو مرا تكيه داده از ترس سايه يك هيولاي پست
من تو را لمس مي شدم وقتي دست آن مرد پشت در بود
ظهر آن روز گرم تابستان ديدمت نامه هاي يك فصل
توي دستان كوچك و سردت مثل يك دسته گل پرپر بود
تا نگويي به من خداحافظ بي خداحافظي مي رفتم
وقت رفتن نگاه مي كردي گوشه چشمهايم تر بود
گر گرفتم در آتش مهرت پيش تو سرد بودم انگار
كاش حالا خودت بفهمي كه عاشقت عاشق يك خر بود